شصت و پنجمین روز پیاپی بود که می دیدمش. سینما بودیم با دوستان دانشگاه. وسط های فروشنده بود. بی تاب بودم. بهونه جور شد. آقا و خانوم پر سر و صدای کناری. زدم بیرون. از سینما تا کافه سیصد متر بود. دویدم. همشو. این رو برای آیندهی خودم می نویسم؛ که آرام نشدی مگر وقتی که دوباره از پشت شیشه دیدیش. تا رسیدی بهش. تا خندید. تا بغل وا کرد.
خواب بود. خواب دید. خواب دید که رفتم با یه نامه. نگاهم کرد و گفت می کشمت اگه بری. پیدات می کنم و فجیع می کشمت. باور کردم. عادلانه بود.
محمد در 40 سالگی، سقراط در 70 سالگی و من حالا پیامبر شدم.
برچسب:
نویسنده: کیانوش توکلی
تاريخ: پنجشنبه
1 مهر
1395 ساعت: 22:38